صدای بی صدا - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
گاهی چنان دلایل منطقی ات در برابر برخی انسان ها به بن بست می رسد که فکر می کنی بن بستی با دیوارهای بلند در برابرت ایستاده. دیوارها به بلندی عدم تفاهم است.
جای خالی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
گاهی زمانه یادت میدهد که عامل هایی وجود دارند که تو را از آنها که دوستشان داری جدا میکند. جایشان پیشت خالی است. قلبت درد میکند از دوری. بغض گلویت را فشار میدهد اما عجب است که نمیتوانی بر آن عاملهای بی رحم چیره شوی. انگار باید غالب شوند و تو مغلوب. انگار باید آدمها جدا شوند تا چرخ زمانه بچرخد! این چر...
چرا گفتم؟! - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
رفتم که حرف دلم را بگویم. قبلا تصمیم داشتم هیچ نگویم اما انگار نمیتوانم مذاکره نکنم. کاش یاد بگیرم که همیشه نباید برای گفتمان پیش قدم شد. این شجاعت نیست. گاهی تبدیل به از دست دادن موضع می شود. بستگی دارد طرف مقابلت چقدر قدر پیشگامی در مذاکره را برایت نگه دارد. رفتم که سبک تر شوم. رفتم که دلگیری ام ن...
تجربه جدید! - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
از آدمها در ذهنتان تمثال، تندیس، بت، قهرمان یا هر چیزی از این دست، نسازید. در ذهنمان به زیبایی تراششان می دهیم، خلق و خویشان را اصلاح می کنیم و پس از آن دوستشان می داریم. از ته دل، از عمق جان و ذهن! ا
سمت آبی دوست داشتن - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
آدمیزاد در هر لحظه اش رنگی جان می گیرد. لحظه ای خاکستری، لحظه ای قرمز، لحظه ای سبز و لحظه ای دیگر سفید. این رنگها همان حال خوش و ناخوشمان است که رنگ میگیرند و رنگ می بازند. دوست داشتن آبی آرامش است و لحظه دیدار، تلالو نور در سمت آبی دوست داشتن!
آگهی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
به یک چاه عمیق در منطقه ای ساکت و بدون سکنه، همچون چاهی که علی بن ابیطالب داشت، برای گفتن حرفهای دلم، نیازمندم!
گل غمگین است. - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
گل غمگین است. آسمان امشب نوید باران میدهد. مدتهاست باران نباریده. گل تنهاست. بغض گلویش را فشار میدهد اما دوست دارد باران که بارید گریه کند. باران سراسر مهربانی است. سرش را که از غم سنگین است به سختی ر
لطیفه تلخ - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
در تمام زندگیت دنبال یکی میگردی که همان باشد که می خواهی. از یک مقطعی فکر می کنی پیدایش کردی. دل می دهی. عشق می کاری. روزی دلت از دنیا می گیرد. برایش درد دل می گویی جواب می دهد:به نظرت نباید قبلا یکی دیگه رو انتخاب می کردی و یه مسیر دیگه توی زندگیت می رفتی؟ یعنی لطیفه از این تلخ تر شنیده اید؟
مخاطب جان حواست کجاست؟ - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:21
خوب یادم است. پاییز بود. قطار به سمت مشهد در حال حرکت بود. حوالی سمنان رسیده بود. یک عصر پاییزی سرد که دلم به شدت گرم بود. داشتی پشت گوشی برایم از یک نمایش صحبت می کردی که فقط یک مخاطب دارد. نمایش برا
طاقچه عادت - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:15
اساسا عشق را نباید بر روی طاقچه عادت تنها گذاشت. اگر بگذاری که تنها بماند تا یادش بیاید که باید خودش بیاید سراغت، کور خوانده ای. عشق از آن مقوله هایی است که اگر تیمارش نکنی خود درمانی ندارد. دوست داشتن هنر می خواهد. یک هنر ذاتی و به نظرم کمی پیچیده. بهترین راه این است: یا راه و رسمش را یاد بگیر یا ل...
تلنگر - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:15
گاهی یک دلیل ظاهرا بی ربط لایه پنهانی از درون را اشکار میکند و انسان تازه میفهمد که شاید دلیل برخی مسایل این باشد! رمانها پر از لحظات عاشقانه اند. برخی جذاب و برخی تکراری. از لابه لای جمله های توصیف کننده لحظه های عاشقانه که خون را به گونه هایت تزریق می کند و دلت غنج می رود برای حال و هوای برخی از ج...
قلم تنهایی - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:15
پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۰۵ روزهایی که تنهایی ام پررنگ تر می شود، قلم و کاغذ برایم عزیزتر می شوند. شروع می کنم به نوشتن. کاغذها سیاه می شوند و درون من سبک تر. عجب جادویی دارد این الفبا! نوشته شده توسط گل و تگرگ در 3:47 PM | لینک ثابت •
پرواز کرگدن - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:15
میشمارم! زنجیرهایی که دستها و پاهایم را بسته است را می گویم. شمردم. بسیار بود. حالا دنبال راه حل می گردم. از تعداد بیشمارشان آرامشم به هم می ریزد. راه حل، عزیمت است. عزیمت از مختصات حال به مختصات دیگری. مختصاتی که تغییر به همراه دارد. اما مگر می شود تغییر کرد و تفکر را تغییر نداد؟ تفکر است که بخش اع...
مقاومت کن! - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:15
از خواب که بیدار می شوم، انگار که مسایل پشت در ایستاده اند و با فشار می خواهند در را باز کنند. من به ناگهان بیدار می شوم و درِ ذهنم را باز می کنم. همه شان به یکباره می ریزند داخل ذهنم. قلبم به تپش می افتد؛ اما سعی می کنم مقاومت کنم. گاه تعدد مسایل و راه حل های ذهنی آنقدر زیاد می شود که بررسی شان هم ...
زن بودن! - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:15
صبح است.با عجله به سمت اداره راه می روم و سخنرانی «زن ایرانی در گذار از سنت به مدرنیته» را گوش میدهم. سخنران می گوید: ما از جنسیت و مسایل مربوط به آن، فمینیست و جنبه های آن حرف میزنیم اما نظریه جنسیت نداریم! چند ساعت میگذرد. او میگوید تو زن قوی هستی و میتوانی تمام مسایل را با هم مدیریت کنی. و من جوا...
خانه... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:37
این شعر را که خواندم یاد خانه هایی افتادم که زمان بچگی با چادر یا ملحفه درست می کردیم. یک محدوده که در فاصله دستگیره های درها محصور می شد تا بتوانیم چادر را گره بزنیم. قوانین آن خانه بچگانه بود اما مال ما بود. ساده و صمیمی. شاید بتوان گفت که دنیایمان هم به همان سادگی و کوچکی بود. آدمیزاد هر چه بز
گاهی ... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:37
گاهی رفتن شرف دارد به ماندن! ... گاهی باید بگذری تا به دست آوری. گاهی باید نگویی تا سکوتت شنیده شود. گاهی باید بخندی تا غمت نهادینه شود. گاهی باید چشم فروبندی تا نگاهت نایاب گردد. گاهی باید بایستی تا صدای پایت خاطره شود. گاهی باید نبوسی تا بوسه هایت آرزو شود. گاهی باید ننویسی تا کلماتت ماندگار شو
جمله های ماندگار - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:37
درِ ورودی ترنِ مترو بسته شد و چون شلوغ بود نزدیک در ایستادم. هنوز ترن حرکت نکرده بود که به خاطر مقنعه گلدار و دست دوزی که خانمی در ایستگاه و آن طرف شیشه به سر داشت، نظرم به او جلب شد. کمی به چهره آرومش نگاه کردم. میشناختمش. معلم دینی سوم دبستانم بود. هنوز هم چهره اش آرام بود و به تعبیر بیشتر ایرانی
توجه ... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:37
غروب نزدیک است، با تمام توان میدوم، باید به باقیمانده روشنایی روز چنگ بیندازم. امروز به روشنایی نیازی مبرم دارم. بارها روشنایی آمده و رفته است اما برایت معنایی ندارد. بارها غروب می آید و روشنایی پس از آن هم می آید اما این آمدن و رفتن، آنقدر عادی است که معنایی چون اضطرار در استفاده برایت نداشته است
من مهاجرم! - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:37
من مهاجرم!هجرت از ندانستن به دانستن!هجرت از تنفر به عشق!هجرت از نادانی به آگاهی!هجرت از عدم به وجود!هجرت از دورویی به صداقت!هجرت از آلایش به پاکی!هجرت از غم به شادی!هجرت از تندخویی به صبر!هجرت از وراجی به سکوت!هجرت از جنون به منطق!هجرت از ثبات به نسبیت!هجرت از یکسونگری به فرانگری!هجرت از ایستایی