چند ساعت میگذرد. او میگوید تو زن قوی هستی و میتوانی تمام مسایل را با هم مدیریت کنی. و من جواب میدهم که ظاهراً فلسفه زندگی من پررنگتر از عرفانش شده. باید رویش کار کنم.
ظهر است: یک کتاب دیگر از شهلا زرلکی را میبینم: در «خدمت و خیانت زنان». «زنان، دشتان و جنون ماهانه» اش را هنوز تمام نکرده ام.
غروب است: تئاتر « نامه های عاشقانه از خاورمیانه» را میبینم. داستان غم انگیز سه زن کرد ایرانی، عراقی و افغان. پر از غمهای زنانه و ظلمهایی که در هر کشوری بر زنان واقع میشود.
شب است.تا از تئاتر می آیم بیرون تاکسی میگیرم و حواسم به نگرانی های زنانه ام از تاریکی شب است.
به خانه میرسم. شام را مادرم درست کرده است.
میخواهم بخوابم اما به این فکر میکنم که ما زنها چقدر باید تاوان زن بودنمان را بدهیم؟!
*دلتنگی واژه عمیقی است
که تو را و مرا به ابدیتی بزرگ وصل می کند
آه عشق
که بیدار شد
فاصله امتحان بزرگی است
که تو را و مرا به عمق عجیب سکوت می کشاند
به عمق عجیب فکر کردن
آه عشق که بیدار شد
روز و شب
زمان را به خاطره ایی بدل می کند
که تو در آن می غلطی
که تو را و مرا به یاد آوری دوباره می کشاند
آه عشق
که بیدار شد.
کیومرث مرادى
برچسب: بودن,
نویسنده: آرشان خوشنام